Wednesday, May 17, 2006



پی دی اف کلیک کنید

Monday, May 15, 2006



بـودن و نوشـتن

سخنان نادين گورديمر به‌هنگام دريافت جايزه نوبل در سال1991

علی اصغر بهروزیان
در آغاز کلمه بود.(1)
و کلمه از آن خدا بود، و واژة آفرينش مفهوم کلام خدا. اما با گذشت قرنها از فرهنگ بشر، واژه، مفاهيمی ديگر يافت، مفاهيمی مادی و مذهبی. تسخير کلام، مترداف با کسب قدرت، اعتبار، حرمت و گاه تشويق و تحريک شد. کلام ابزاری شد برای درصدرماندن، در اختيار داشتن برنامه گفتگوهای تلويزيونی، توان گفتمان و سخن گفتن.واژه در آسمان پرواز می‌کند، دربرخورد با ماهواره پژواک می‌يابد و امروز بيش از هر زمان ديگر به بهشت که منشأ آن «واژه» است نزديکتر شده است. اما برجسته‌ترين جلوه دگرگون‌کننده آن برای من و همنوعانم در زمانی دور بارز گشت. آن‌گاه که اول‌بار بر لوحی سنگی تراش خورد يا بر روی پاپيروس نگاشته شد، آن‌گاه که از صدا به تصوير تبديل‌گشت. در آن‌زمان که از شنيدن به خواندن مجموعه‌یی ازنشانه‌ها و سپس خط مبدل گرديد و در دالان زمان از پوست آهو به«ماشين چاپ» گوتنبرگ تکامل يافت. بدين‌گونه داستان خلقت نويسنده شکل گرفت. داستانی که نويسنده را بر صفحه هستی نقش‌نمود.شگفت‌انگيز اين که اين جريانی دو سويه بود. آفرينش «متن» و همزمان با آن آفرينش نويسنده و هدف نهايی او که دگرگونی بنيادين فرهنگ انسان است. هم رشدشناسی است و هم شناخت پيشرفت فردی و انطباق‌پذيری سرشت فرد که در مسير کشف رشد و پيشرفت انجام می‌پذيرد. چراکه نويسنده برای دست‌يافتن به اين استنتاج چونان پلنگ داستان بورخس (کلام خدا) حبس شده‌بود و می‌کوشيد در پرتو نوری که تنها روزی يکبار می‌تابيد، مفهوم بودن را بر روی خالهای حک‌شده بر پوست پلنگ بخواند. ما زندگی خود را در تلاش ترجمه نشانه‌های کلامی برای يافتن مفاهيمی که از نگرشمان از جامعه و جهانی که در آن زندگی می‌کنيم نشأت می‌گيرند، می‌گذرانيم. در اين نگاه است که نوشتن نوعی مشارکت در راستای بازيابی خود و جهان، کنکاش در خود فردی و خود اجتماعی است.در اين‌جا بودنانسانها تنها موجودات آگاهی هستند با قوه تفکری که پاداش يا شکنجه‌شان است، و هميشه به‌دنبال پاسخی برای چرا می‌گردند. اين اما الزاماً همان سؤال بزرگ هستی‌شناسانه اين‌که چرا اصلاً اين‌جا هستيم، نيست. مذاهب و فلسفه‌ها هميشه کوشيده‌اند تا براي اين سؤال پاسخی درخور برای آدمهای گوناگون در زمانهای گوناگون بيابند و علم هم در تلاش توضيح مکملی برای نورافکندن بر اين حقيقت است که ما به‌هر حال در هزاره خود همانند دايناسورها خواهيم مرد، بی‌آن‌که درک لازم برای فهم کامل مسائل را پيدا کنيم. از آن‌جا که انسانها موجودات خودآگاهی هستند آنها هم‌چنين به‌دنبال توضيح و درک پديده‌های ساده زايش، مرگ، چرخش فصول، زمين، دريا، باد و ستاره‌ها، خورشيد و ماه، فراوانی و قحطی به وسيله افسانه‌ها ـ‌نياکان نويسنده‌ـ نقالان رفتند تا اين‌گونه رموز را با مشاهدات روزانه خود از زندگی و قوه تخيل برای خود درک‌پذير و فرموله کنند. و اين نيروی سر درآوردن از نايافته‌ها، زاينده قصه‌ها شد.رونالد بارتس(2) می‌پرسد: «مشخصه افسانه چيست؟» و پاسخ: «انتقال مفهوم به شکل»افسانه‌ها داستانهايی هستند که به اين شيوه مابين شناخته‌ها و ناشناخته‌ها واسطه می‌شوند. «کلاد لوی استراس» افسانه را جنسی ميان حکايت جن و پری و داستان پليسی می‌شناسد.
در اينجا بودن.
نمی‌دانيم که چه کسی آغازگر «نوشتن» بود. اما چيزی راضی‌کننده ـ‌اگر چه نه پاسخ‌ـ از اين دست که می‌آيد می‌توان ابداع نمود. افسانه رازی آميخته با خيال بودـ خدايان، حيوانات و پرندگان نيمه‌انسان، شيمرا «جانوری که سر شير و بدن ببر و دم مار داشت» موجودات خيالی‌ـ که از خيال سرچشمه گرفتند و اعمالشان توضيحی بر رازهای ناشناخته بود. انسانها و موجودات ديگر ماده داستان بودند اما نيکوس کازانتازاکيس نوشت: «هنر نمايش بدن (جسم) نيست بلکه نمايش نيروهايی است که آن‌را خلق کرده‌اند».در حال حاضر تفاسير زيادی برای اثبات پديده‌ها داريم. و از ميان پاسخها پرسشهای بيشتری درباره هستی برمی‌خيزد. به‌همين دليل جنس افسانه هرگز کاملاً کنارگذاشته نشده‌است. هرچند که ما تمايل داريم که افسانه را کهنه بپنداريم. اگر افسانه در برخی جوامع به قصه‌یی برای خواباندن کودکان تحليل رفته، دربخشهايی از جهان که با جنگلها و صحراها احاطه‌شده افسانه به‌دور از فرهنگ قدرتمند جهانی هنوز هم زنده واسطه ميان هستی و فرد مانده است.و افسانه چرخان از آسمان به زمين بازمی‌گردد، ايکاروسی در معبد «مرد خفاش» (بت من) و انواع ديگر از اين دست که هرگز در اقيانوس شکست غرق نمی‌شوند و با نيروهای اهريمنی اين جهان به جنگ برمی‌خيزند. اين افسانه‌های نوين برای روشن‌کردن و ارائه پاسخ چيزی ارائه‌نمی‌دهند و در حقيقت بيشتر به‌کار ارائه گريزگاهی خيالی «فانتزی» برای مردمانی که ديگر نمی‌خواهند با پاسخهاي آزار دهنده‌یی که آنها را نسبت به وجوشان هشدار می‌دهد آگاهانه روبه‌رو شوند. «احتمالاً دانستن اين‌که انسان امروزه ابزاری در دست دارد که می‌تواند کره زمين را در معرض نابودی قرار دهد، مفيدتر است. ترس از اين‌که انسان به‌اين‌ترتيب خود تبديل به خدايانی شده‌اند که به‌دست خود به‌نابودی خود برخاسته‌اند بازار کتابهای کارتونی (بت‌من و سوپرمن) را گرمتر کرده‌است». نيروهای هستی اما هنوز پابرجا مانده‌اند. و هنوز هم همان‌گونه که در عهد باستان مشغول به قهرمانی‌های خويش‌اند.اين‌که چگونه نويسنده‌ها با اين نيروها درگير می‌شوند و تجربه شان می‌کنند موضوعی است که سالها مشغله پژوهشی دانشمندان ادبيات بوده و هست. نويسنده در رابطه با طبيعت واقعيت در دسترس و آن‌چه در ورای آن نهفته است ـ‌واقعيت دور از دسترس‌ـ موضوع تمامی اين‌گونه پژوهشها است، آن‌چه که به‌عنوان نتيجه اين پژوهشها و مفاهيم آن عرضه می‌شود و آن‌که نويسنده را در کدامين دسته‌بندی قرار می‌هند مهم نيست و کار نگارنده‌های تاريخ ادبيات است. واقعيت به‌وسيله عناصر و نهادهای مختلف ساخته می‌شود، ديده و ناديده، بيان شده يا نشده برای خالی گذاشتن فصلي برای تنفس ذهن.نويسنده مجبور به تمرکز درونی برای پريدن از شکافهايی است که در مسير تصاحب واژه‌ها بر سر راهش سبز می‌شوند. تمرکزی از آن‌دست که کاشفان با برافراشتن پرچم‌نشان می‌کنند. انگيزش شادمانه درونی تنهايی «ياتس»(3) در داستان «پرواز تنهايی‌های يک خلبان» و «زيبايی هولناک» که بيانگر لحظه‌های يک قيام عمومی است، هم متضاد و هم قرينه‌اند. داستان فروتنانه «ام. فورستر» «فقط وصل شو»، تزويری که «جويس» در داستان «سکوت-حيله-تبعيد» انتخاب کرده است و از آن هم فراتر دخمه پرپيچ‌و‌خم گابريل گارسيا مارکز که نيروهايش بر ديگران تحميل شده‌اند، شخصيتهای «سيمون دوبووار» اسير مرگ اين تنها نيروی شکست ناپذيرند. اينها همه نمونه‌هايی از شيوه‌های گوناگون نويسنده‌ها برای رسيدن به مرحله‌یی از هستی به‌وسيله «واژه»هاست. هر نويسنده با هر جايگاه و ارزشی که ممکن است داشته باشد تنها اميدش اين است که شعله‌یی کوچک برای پراکندن نور باشد و در موارد نادر با نتوغ خود مشعلی باشد که بر دخمه‌های پيچ‌درپيچ و تاريک تجربه بشری «هستی» بتابد.يک‌بار آنتونی بورخس در تعريف مختصر ادبيات گفت: «ادبيات کشف جهان به شيوه‌یی زيبا است». من می‌گويم که نوشتن از همان‌جا آغاز می‌شود. چراکه کشف جهان و ماورای آن تنها و تنها به شيوه‌های زيبا می‌تواند تعريف شود. چگونه فرد نويسنده می‌شود؟ آيا «کلمه» را به او می‌دهند؟ نمی‌دانم آيا آغاز خود من برای کسی جالب است يا نه؟ شکی نيست که گفته‌های من با ديگر نويسندگانی که پيش از من در همين مراسم در اين جايگاه ايستاده‌اند وجه مشترکهای زيادی خواهد داشت. در مورد خودم پيش از اين گفته‌ام، هيچ چيز واقعی‌تر و صادقانه‌تر از آن‌چه در داستانهايم هست تاکنون ننوشته‌ام. زندگی، باورها به‌تنهايی اثر نيستند. چراکه در جدال ميان تنها «جدا از جامعه»بودن و درگير «مسائل اجتماعی»بودن است که انديشه، زندگی، و باورها شکل می‌گيرند.
بگذاريد مختصری از خودم برايتان بگويم:
من آن‌چنان که مصطلح است يک نويسنده ذاتی هستم. خودم تصميم به نويسنده‌شدن نگرفتم. از همان ابتدا انتظار نداشتم با نشر آثارم کسب درآمد کنم. هنگامی که کودکی بيش نبودم برای درک زندگی از تصويرها، بوها(رايحه‌ها) و لمس اشيا می‌نوشتم.خيلی زود ديدم که به واسطه احساساتی که خودم را نيز به شگفتی وامی‌داشت و شوری که از درونم می‌جوشيد آگاهی، آرامش، و اشتياق در قالب واژه‌های نوشته‌شده بر کاغذ نقش می‌بندند. يک نمونه کافکايی به اين مضمون دارم: من سه سگ دارم. «نگهش دار»، «بگيرش» و «بيش از اين هرگز». نگهش دار و بگيرش سگهای کوچک نژاد شيپرک(سگهايی نروژی نژاد) هستند و اگر تنها باشند کسی متوجه‌شان نمی‌شود. اما «بيش از اين هرگز» هم هست. بيش از اين هرگز دورگه‌یی از نژاد دانمارکی است و قيافه‌اش طوری است که حتی سالها بارآوری و ترميم نژادی نمی‌توانست چنين هيبتی به‌وجود آورد.«بيش از اين هرگز» کولی‌وش است. در شهرک کوچکی که معدنهای طلا دارد، در آفريقای جنوبی، همان‌جا که من بزرگ شدم زندگی می‌کند. من همانند «بيش از اين هرگز»، آن سگ دورگه‌ام (هرچند که برای زهر چشم گرفتن می‌توانستم سگ نژاد دانمارکی هم خوانده‌شوم). مردم شهرک نمی‌توانستند تفاوت بين سگها را بفهمند. من آن سگ کولی‌وش بودم و واژه‌های دست‌دوم را سرهم بندی می‌کردم.و با آموختن آن‌چه می‌خواندم به غنی‌کردن نوشتارم پرداختم. مدرسه‌ام کتابخانه محله‌مان بود. استادانم: پروست، چخوف و داستايوسکی نمونه‌هايی هستند که نويسنده‌شدن خود را در آن‌دوره از زندگی مديون آنانم. آری من شاهد زنده اين تئوری بودم که کتابها زاينده کتابهای ديگرند. اما آن‌گونه نماندم. و فکر می‌کنم که هيچ نويسنده‌یی درجا نمی‌ماند. ناخودآگاه به کاوش هستی می‌پرداختم و از خود درباره هستی می‌پرسيدم. اگر همان‌گونه که در اولين قصه‌هايم، کودکی بود که به مرگ و کشتن بر اثر نياز به پايان‌يافتن می‌انديشيد پايان با يک ضربه هولناک. کبوتری له‌شده در چنگال گربه. يا اگر بی‌ميلی‌یی سردرگم و وجدانی نورس به نژادپرستی در هنگام مدرسه رفتنم، آن‌گاه که در راه «مدرسه» از کنار مغازه‌داران که خودشان مهاجرانی از اروپای شرقی بودند و به‌وسيله استعمارگران انگليسی در پايين‌ترين سطح موازنه اجتماعی سفيدپوستان آن شهرک معدنی قرارداشتند، رد می‌شدم و می‌ديدم که همانها که در جامعه استعمارزده حقيرترين بودند به معدنچيان سياهپوست که مشتری‌شان بودند با نگاهی حقير و مادون انسانی می‌نگرند.سالها بعد فهميدم که اگر من هم کودکی سياهپوست بودم به‌هيچ‌وجه ممکن نبود نويسنده شوم، چرا که کتابخانه که دريچه نويسندگی را به‌روی من گشود هيچ کودک سياهی را راه نمی‌داد. آموزش در مدرسه در بهترين شکل برای من بسيار سطحی بود.مرحله بعدی رشد يک نويسنده شناساندن خود به ديگران است. انتشار آن‌چه می‌نويسيم برای آنانی که می‌خوانند. اين تصور طبيعی و معصومانه من از معنای نشر بود، تصوری که هنوز هم تغيير نکرده‌است. امروز هم همين معنا را برای من دارد، هرچند که می‌دانم بيشتر نويسنده‌ها باور به اين‌که مخاطبان مشخصی در ذهن خود دارند را رد می‌کنند، و بازهم می‌دانم وسوسه‌ها، آگاهانه يا ناخودآگاه نويسنده را به اين دام می‌اندازد که گوشه چشمی به آنان که از نوشته‌هاشان آزرده می‌شوند و آنان که آن‌چه بر کاغذ آمده را تأييد می‌کنند، داشته‌باشند. چيزی مانند نگاه گمراه‌کننده «اوری ديک» (از افسانه‌های يونان باستان) نويسنده را به‌سوی سايه‌هايی می‌کشاند که در آن استعدادها نابود می‌شوند.چاره اما در نفی برج عاج نيست، چراکه اين‌کار هم يکی ديگر از عوامل تخريب خلاقيت است. بورخس جايی گفته بود برای وقت گذرانی و خطاب به دوستانش می‌نويسد. من فکر می‌کنم اين پاسخی گستاخانه و خشم آلود به پرسشی کودنانه است. پرسشی که غالباً مفهوم تهمت دارد. «برای که می‌نويسيد؟» درست همان‌گونه که سارتر تذکرداده گاه نويسنده بايد دست از نوشتن بکشد و به شيوه‌های ديگر به مسأله هستی بپردازد. او در واکنشی خشم‌آگين به جدال حل‌ناشده مشکل دردناک ناعدالتی در جهان، اين تذکر را عنوان می‌کند. هرچند که به‌باور من بهترين‌کاری که نويسنده می‌تواند انجام دهد همان نوشتن است و اعتراض به اين ناعدالتی دردآور.بورخس و سارتر هردو از زوايای افراطی و درعين‌حال متفاوت ادبيات را عاری از تعهد اجتماعی می‌خواهند. هر دو نيز بدون شک به مفهوم تغييرناپذير نقش اجتماعی ادبيات در کاوش و کشف مسأله «هستی» کاملاً آگاهند. نقشی که همه روابط ديگر مانند رابطه شخصی با دوستان، بودن در ميان مردم در گرماگرم يک قيام عمومی از آن نشأت می‌گيرد.بورخس برای دوستان خود نمی‌نوشت، چراکه آثارش را منتشر و ما را از نعمت آنها بهره‌مند کرد. سارتر از نوشتن دست نکشيد و در سال1968 استوار در سنگرها ماند.اين پرسش که ما برای که می‌نويسيم درهرحال نويسنده را آزار می‌دهد. با اين پرسش گويی يک قوطی حلبی به‌دم هر اثر منتشرشده وصل می‌کنند. در اصل «اين سؤال» درست مانند تحسين يا بدنام کردن«يک اثر» قصدش قيل و قال به‌راه انداختن در مورد استنتاج و گرايشات «نويسنده» است. در همين رابطه «کامو» بهترين پاسخ را ارائه می‌دهد او می‌گويد نويسنده‌هايی که موضع‌گيری می‌کنند را بيشتر از ادبيات خنثی می‌پسندد و ادامه می‌دهد: «يا ما در خدمت همه انسانها هستيم و يا اصلاً در خدمت انسان نيستيم و اگر (باور داريم) که انسان به نان و عدالت نياز دارد، پس وظيفه ما انجام کاری است که در خدمت دستيابی به اين نيازهای انسانی باشد. انسان به‌زيبايی خالص که غذای روح اوست نيز نيازمند است». می‌بينيم که کامو تحسين‌گر «شهامت و استعداد» نويسنده است، و مارکز ادبيات حساس (جهت‌دار) را اين‌گونه باز تعريف می‌نمايد: «بهترين شيوه‌یی که نويسنده می‌تواند با آن در خدمت انقلاب درآيد اين است که به بهترين شيوه‌یی که در توان دارد بنويسد».به‌باور من اين دو بيان می‌توانند بيانگر عقيده همه ما نويسندگان باشند.
آنها ستيزه‌ها (و تضادها) و مبارزاتی که پيش‌رو خواهيم‌داشت را برای نويسنده معاصر حل نکرده‌اند اما با کمال صداقت و سادگی امکاناتی که برای حل آن تضادها می‌توان به‌کار گرفت را در برابر ما قرار داده‌اند. آنها چهره نويسنده را به‌سوی پاسخی که هر نويسنده برای تعريف «هستی» و «دليل بودن خود» به‌عنوان يک انسان مسئول و زنده در مفهوم اجتماعی آن دارد، چرخانده‌اند.در اين‌جا بودن:در يک مکان و زمان ويژه. خود موفقيتی بنيادين همرا با مفاهيمی خاص برای ادبيات است. «ژسلا ميلوز» به‌فرياد نوشت: «آن‌چه شعری است که در خدمت ملتها ويا مردم نباشد؟»
و برشت سرود:
«از زمان نوشتآن‌گاه که سخن از درختان گفتن
جنايت بود. در اين سرزمين!» (برشت)
بسياری از ما«نويسنده‌ها» که در اين‌گونه زمانها و اين‌گونه سرزمينها! زيسته‌ايم باور‌هامان با برشت يکسان است و اين‌جاست که راه‌حل سارتر در دنيايی که نويسنده‌هايش سانسور و از نوشتن منع می‌شوند هيچ‌گونه مفهومی ندارد.برخی از ما شاهد اين بوده‌ايم که کتابهامان سالها در کشور خودمان خوانده نشده‌است، ممنوع بوده‌اند و ما کماکان به نوشتن ادامه داده‌ايم.
نويسنده‌های بسياری زندانی‌اند. با يک نگاه به آفريقا می‌بينيم که «سوينکا»، «نگواگی وا تيونگو»، «جک ماپانجی»، در کشورهای خودشان و در کشور من آفريقای جنوبی، «جرمی کرونين»، «مونگتنگت والی سيروتو»و… بسياری ديگر از نويسنده‌ها برای شهامتی که در زندگی نشان داده‌اند به زندان افتادند ولی از نوشتن و طرفداری از حق دست برنداشتند، همان‌گونه که شاعران گفته‌اند: از درختان سخن گفتند. بسياری از بزرگان از «توماس مان» تا «چينوا آشيبه» به‌دليل افکار سياسی خود از کشور بيرون رانده‌شدند و رنج و آسيبهای جانفرسای تبعيد را ـ‌که بسياری از نويسنده‌ها هرگز از آن جان به‌در نمی‌برندـ بر ننگ تسليم ترجيح دادند. من از آفريقای جنوبی می‌گويم و «کان تامبا، آلکس لا گوما»، «نات کازا»، «تاد متشيکيزا» و در کشورهای ديگر در پنجاه سال گذشته نويسنده‌هايی چون «روث توميلان» تا «ميلان کوندرا» مجبور بوده‌اند آثارشان را ابتدا به کلامی که زبان آنها نبوده ـ‌يک زبان بيگانه‌ـ چاپ کنند.در سال1988 طی يک ديوانگی بی‌سابقه آهنگی شوم و هولناک در زمان ما سرعت گرفت و از نويسنده‌ها خواسته شد تا کلام را تسليم کنند. در دنيای مدرن امروزی دوران روشنگری نويسنده‌ها بار ديگر به‌خفت و خواری کشيده شدند، به‌دليلی جز مسائل سياسی ممنوع شدند و به تبعيد رفتند. فلوبرت را به‌جرم بی‌نزاکتی «مادام بوواری» به دادگاه کشاندند. استريندبرگ را برای رمان «ازدواج‌کردن» به‌جرم بی‌نزاکتی به محکمه احضار کردند، کتاب زنان لورنس ممنوع شد کتابی که در آن اشاره‌های بسيار زيادی به چهره منافقانه و رسوم بورژوازی شده بود، و درست همان‌گونه که خيانت به ديکتاتورها جرم محسوب می‌شود با آن کتاب و نويسنده‌اش رفتارکردند.
نکته دردآور اين‌جاست که اين برخوردها در فرانسه‌یی که از آن انتظار نمی‌رفت رخ داد.
و بازهم در دوران معاصر يک ديکتاتوری مذهبی فتوای قتل يک نويسنده را صادر کرد.سلمان رشدی را به‌خاطر کتابی که بيشتر نگاهش به شخصيت و رفتارهای انسانی است تا توهين به مذهبی که او خود باور دارد، در زندانی به‌وسعت همه جهان افکنده‌اند. در تمامی سيستمهای سرکوبگر جهان نويسنده‌ها به دليل فعاليتهای آزاديخواهانه و پاسخ به مسئوليتهايشان به‌عنوان يک شهروند جامعه در زندانها می‌پوسند. اما سرکوبگران بايد بفهمند که شخصيتهای يک نويسنده باعصيان هنرمندانه او که متأثر از فشارهای اعمال‌شده بر جامعه‌اش نشأت گرفته‌اند، شکل می‌گيرند. درست همان‌گونه که زندگی ماهيگير از قدرت دريا تأثير می‌گيرد.
اما به‌گفته مارکز به‌عنوان يک نويسنده و همرزم انقلابيون: نويسنده حق دارد که کاوش کند، به دشمن و عزيزان همرزمش ايراد بگيرد.چراکه تنها حقيقت مفهوم هستی را بيان می‌نمايد. تلاش برای يافتن حقيقت ما را به‌سوی عدالت فراتر از جانور خميده ياتس که از ادبيات جان می‌گيرد، پيش می‌برد.در چهره‌های همديگر ورق می‌خوريمنگاه يکديگر را می‌خوانيمجانها فدا شده‌اند تا اين ممکن شوداينها واژه‌های «مونگانو سروتو» شاعر و رزمنده صلح و عدالت کشور من آفريقای‌جنوبی است.نويسنده در خدمت انسان است و راستی. تنها با راستی است که پيچيدگیهای جهانی پر از ناعدالتی گشوده می‌شوند. حقيقت آخرين واژه واژه‌هاست. واژه‌یی که هرگز به‌هنگام نوشتن تغيير نمی‌کند و نويسنده را صيقل می‌دهد. با دروغ درنمی‌آميزد و کلاف پيچيدة راسيسم، جنسيت، ناعدالتی را می‌گشايد و با آن ترانه‌های آزادی سروده می‌شوند.
پانویس _____________________________(1). از «کلام خدا» نوشته: خورخه وئيس بورخس
(2)
. رونالد بارتس، منتقد ادبی و نويسنده کتاب S/Z. بارتس که اکثر آثارش در دانشگاههای معتبر جهان تدريس می‌شوند در سال1980 بدرود حيات گفت.
(3)
. ويليام باتلر ياتس، نويسنده، نمايشنامه‌نويس ايرلندی برنده جايزه ادبی نوبل1923. ياتس در يکی از نمايشنامه‌های خود (سرزمين دلخواه) انسان مسخ‌شده‌یی را تصوير می‌کند که چونان جانور خميده راه می‌رود.

Monday, May 01, 2006



ندا فرياد است

نوشته: علی اصغر بهروزيان



تو کی دانی که چون باید نوشتن؟
چنین قصه، به خون باید نوشتن (الهی نامه - عطار نيشابوری)



ندا فرياد است. فرياد رسای فرهنگی که سالها حاکميت جباران عمامه دار به تاريک خانه های هراس آور فراموشی هل داده اند و اما ناکام از خاموش نمودنش به ابتذال آلوده اندش. ندا فرياد فرهنگ ايستادگی ای است که ريشه در اعماق وجود انسان آزاده دارد. هجده شماره از نشريه ادبی فرهنگی ندا (ضميمه مجاهد)، را پيش روی داريم. نهالی به بار نشسته را می ماند و خار در چشم دشمنان ادب و فرهنگ ايران زمين.

حاصل دسترنج انسانهای آزاده ای که در سهمناکترين دوران تاريخ سرزمينمان قلم به ظلم نفروختند و با انبوهی از مشکلات و تنگدستی های زيستن در غربتی ناخواسته، با سری پرشور و دلی پر اميد برای فرهنگ سرزمين خامه جان بر کاغذ افشاندند و نور در ظلمت پراکنده اند.

نشريه ندا از هر نظر يک نشريه ادبی فرهنگی همه جانبه است. گفتگو با هنرمندان معاصر ، يادواره بزرگان ادب و فرهنگ ايران( شاملو، ساعدی، نادرپور، مختاری، عماد رام،...)، انتشار اشعار شاعران آزاده( خانم دکتر زری اصفهانی، رحمان کريمی، جمشيد پيمان، کاظم مصطفوی، خميد اختر، عليرضا خالو کاکايی و ...)، معرفی کتاب و ادبيات پيشرو جهان، داستان و ترجمه های پر بار آثار نويسندگان برجسته و گزارشات ادبی و هنری گوناگون، طنز آقای حسين پويا، همراه با پاورقی های زيبای (پرواز در خاطره ها- خاطرات سرهنگ خلبان بهزاد معزی) و ( کنفرانس سران در آخرت- ترجمه زيبای دکتر کريم قصيم)، مقولات سينمايی علی مقدم، همه و همه نشانگر بار گران اين نشريه وزين است.

اما به باور من برای جنگی تمام عيار با رژيمی که از آغاز حاکميت ننگينش دشمنی کور خود را با مردم و فرهنگ ايران با سرکوب فرهنگ سازان ميهن نشان داد، جای کار بسيار است. به کلامی ديگر دستهای بسيار بايد تا به جنگی تمام عيار با مرتجعين فرهنگ کش رفت. مگر نه اينکه نويسنده، شاعر، مترجم، فيلمساز و پژوهشگر سازنده گان فرهنگ اين سرزمين اند!
ضمن ترجمه سخنرانی نويسنده بزرگ افريقای جنوبی، خانم "نادين گورديمر" به نکاتی بسيار ژرف برخوردم. نکاتی که مرز نمی شناسند و ويژه يک سرزمين تنها نيستند. خانم گورديمر از قول ژيسکا ميلوژ شاعر هلندی برنده جايزه نوبل ادبيات در سال 1980 می گويد: " آن چه شعری است که در خدمت ملت ها ويا مردم نباشد؟" و از قول برشت ادامه می دهد:
"از زمان نوشت
آنگاه که سخن از درختان گفتن
جنايت بود. در اين سرزمين!"
ژيسکا ميلوژ و برشت هردو شاعر و نويسنده های دوران جنگ هولناک جهانی دوم و دوران سلطه نازيها هستند. هر دو آنها شاهدان زنده دوران سياهی هستند که نمونه ای ديگر از بنيادگرايی جان گرفته و دنيای ما را به کام مرگ و تباهی و نيستی و خشونتی کريه در افکنده بود. هر دو اين نويسندگان قتل عام انسانها را شاهد بوده اند. آنها هردو نفوذ فرهنگی را شاهد بوده اند که انسان را با فریب و دروغ در کام مرگ می برد. فرهنگی که به اردوگاههای آدم سوزی مشروعيت می داد . فرهنگی که برای انسان پشيزی ارزش قائل نبود و انسان را تابع سيستمی می دانست که همه چيز ان در يک کلام خلاصه می شد. جهانگشايی کور برای منافع مشتی ديوانه.
آنها هر دو در حقيقت زاده عصر خويشند. و هنرمند. يکی با شعر و ديگری با نمايش به رزم با دشمن انسان بر می خيزند. سلاحشان واژه است. کلامی که فرهنگ عشق می آفريند. عشق به همنوع. به باور من فرهنگ ديگر مرز هم نمی شناسد. فرهنگ انسان از آن انسان است. هر چند که در مرزهای هر سرزمين، فرهنگ آن سرزمين بهترين وسيله دفاع در برابر متجاوزين و ستمگران است. فرهنگی که بار سالها درد و رنج و خون دارد. تاريخ سرزمين ما گواه زنده اين مدعاست.

نادين گورديمر می گويد: "هدف هنرمند دگرگونی بنيادين فرهنگ انسان است"
به راستی در اين دوران سياه که رژيمی ضد بشری تمامی بنيان های انسان ايرانی را با فرهنگ خونريز و ضد بشری خود تهديد می کند هدف هنرمند ايرانی چيست؟
آيا سخن گفتن از درختان در سرزمين آخوند زده ما جنايت نيست؟

هنرمند ايرانی نه تنها به عنوان يک هنرمند بل به عنوان يک شهروند مسئول و متعهد در کجای تاريخ معاصر ما قرار گرفته است؟ بسياری از هنرمندان ما که در سرزمين غارت شده و در زير انواع تهديد ها زندگی می کنند کماکان با آثار خود در برابر فرهنگ ضد انسانی رژيم ايستاده اند و بسياری از آنها چه معروف و چه ناشناخته جان بر سر پيمان گذاشته اند. رژيمی که حتی به سنگ گور شاعر ملی ما رحم نکرده است و نمیکند! و در برابر هر گونه حرکت ملی مردم ما که کوچکترين نشانی از فرهنگ ايران زمين دارد با انواع چاقو کشان و سلاخان صف آرايی می کند، هر جا که پای منافعش در ميان می آيد دم از فرهنگ ملی ايرانيان می زند و به ترويج افکار پوسيده و ضد انسانی خود در قالب فرهنگ ايرانی می پردازد. درست همينجاست که ضرروت های تاريخی ما را بر آن می دارد تا سکوت نکنيم و در برابر آن به اصطلاح فرهنگ { يا به قول زنده ياد غلامحسين ساعدی در سخنرانی شبهای گوته که از شبه هنرمند و تشابهاتش با شبه وبا سخن می گفت} – شبه فرهنگ، به ارائه و ترويج فرهنگ ايران زمين بپردازيم.
روی سخن من با هنرمندان ايرانی است که در خارج از کشور زندگی می کنند. ما در کجای تاريخ معاصر سرزمين مان قرار داريم؟ آنچه در ايران و بر نسل جوان ما می گذرد را کمتر کسی است که نداند. بسيار خوانده ايم که به غلط می گويند نسل امروز ايران دچار نوعی بی هويتی فرهنگی شده است. به باور من آنها دچار بی هويتی فرهنگی نيستند و اگر نشانه ای از آن دست نيز ديده می شود تنها دليلش وجود همان پديده شوم "شبه فرهنگ" دست پخت آخوند است که آنان را دچار سردرگمی کرده است. پروژه فريب بزرگی به نام خاتمی را چه کسانی دامن زدند؟ چگونه سينمای سانسور شده و ضد فرهنگ با عنوان های پر طمطراق به خورد مردم داده شد؟ چه کسانی با نامه های مجيز گويانه آنچنانی نهايت دريوزگی خود را به بارگاه شيطانی به نام خاتمی تقديم نمودند؟


ادامه و ثبات اين رژيم دد منش هر دليلی که داشته باشد يکی از آن دلايل وجود قلم به مزدان و شبه هنرمندان خائنی نيز هست که نه تنها به دفاع از فرهنگ ايران زمين برنخواستند بلکه با پذيرش ذلت و خواری خاک در چشم مردمان اين سرزمين پاشيدند.

شبه هنرمند بی هويت فيلم ساخت و جهانيان را نيز به لوث پليدی های آخوند بی وطن آلود و نان آغشته به خون خورد تا در فريب ياور نظامی شود که اگر بتواند تمامی جهان را به خاک و خون خواهد کشاند. موسيقی را وسيله تطهير چهره آخوند نمودند. و در همان حال که آوازه خوانان را به اين سوی و آنسوی جهان می فرستادند موسيقی دانان اصيل و مردمی در خانه های فقر آلوده در انتظار مرگ و خلاصی از آنهمه تحقير می پوسيدند. شبه هنرمند شعر می سرود اما نه در رسای فرزندان پاک نهاد ايران زمين که دسته دسته به مسلخ رفتند بلکه در مدح آخوند هايی که شعر را نيز وسيله ای برای سرکوب و تحميق مردم می خواستند.

اما شاعر، نويسنده، موسيقی دان، و فيلمساز و در يک کلام هنرمندانی که نمی توانستند نظاره گر اين همه چنايت باشند با تحمل سخت ترين شرايط دست از طلب نداشتند و با کمترين امکانات بهترين آثار را عرضه کردند.

اينک کمتر کسی شک دارد که رزيم دد منش به جنگی تمام عيار با مردم ايران اعلان داده است. جنگی در همه زمينه ها. و اين بار هنرمند مسئول و آگاه را دو چندان می کند. به باور من هنرمند ايران زمين مسئول است که نه تنها در راستای افشا فرهنگ بنيادگرايانه اين رژيم به رزم برخيزد بلکه بايد تعريف نوينی از فرهنگ نيز ارائه دهد و فرهنگی که سالها حاکميت قداره بندان دين فروش به ابتذال کشانده را دوباره احيا کند.

اينجاست که بايد به ياری ندا برخواست. بايد پرده های ياس و نا اميدی را پاره کرد و پاسخگوی نيازهای زمان و دوران خود شد. در اين راستا فرهيختگان بايد به تعريف فرهنگ بپردازند و با ارائه آثار خود راهگشای نسل فردا شوند. بايد دوباره فيلم را، موسيقی را، شعر را، داستان را تعريف کرد. کم کاری در اين راستا عين سکوت در برابر جانيان است. آيا در سرمين ما " سخن گفتن از درختان جنايت نيست؟"

اگر هست چرا ندا و ندا ها هنوز هم دست تنها مانده اند؟