Saturday, March 25, 2006

علی اصغر بهروزيان
زنان ايران پرچمداران آزادی
مقدمه

در مرور تاريخ به حوادثی برمی خوری که زندگی يک جامعه، چند نسل و گاه تمامی جهان را دگرگون کرده اند. با انسانهايی مواجه می شوی که با استواری، مفاومت و دلاوری هاشان مسير تاريخ را دگرگون کرده اند. اما هميشه و همه جا از مردان یه عنوان بازيگران اصلی اين رويدادها و يا قهرمانان دگرگون کننده تاريخ ياد شده است. شگفت اينجاست که اگر جايی در موارد نادر – شايد از سر جبر- نام زنی نيز برده شده، آن زن همسر، مادر يا خواهر "مرد" قهرمان اصلی حادثه های تاريخی بوده است نه بازيگر اصلی و قهرمان دگرگون کننده تاريخ!!
به باور من تاريخ نگاران – لابد برای پنهان شدن در پس شرم هميشگی خود- جمله ای نيز ساختند: "در پس هر مرد تاريخساز يک زن وجود دارد"-(نقل به مضمون).
خوانده ايم که در دورترين دوردست های تاريخ که اوضاع به اينگونه نبوده، جوامعی نيز بوده اند که زنان در آن نقش رهبری داشته اند، اما هرگز در مورد چگونگی آن جوامع سخنی در ميان نيست. گويی دستی پنهان حقيقت نقش و تاثير زن در جوامع بشری به تاريکترين پسنو های تاريخ رانده است. هيچکس نمی داند و شايد نمی خواهد بداند که آن جوامع چگونه بوده اند و زنان سازنده آن جوامع که بوده اند. راستی چرا؟

از کجای تاريخ تعادل به نفع مردان تغيير کرد؟ چگونه و چرا زنان در يک گذار مزورانه به شهروندان درجه دوم جوامع بشری تبديل گرديدند؟
امروزه در جوامع متمدن به همت زنانی آزاده بسياری بر آنند تا پاسخی برای اين پرسش ها بيابند.
وضع زنان در جوامع شرقی اما بسيار تاسف بارتر است. مذاهب ارتجاعی با رواج دادن فرهنگ خرافه زنان را به شيوه ای همه جانبه سرکوب نموده اند، بدانگونه که زن که در محاصره همه سويه پلشتی های جامعه مرد سالار قرار داشت به سادگی به اسارت پديده "ستم مضاعف" درآمد. ديده هولناکی که بررسی، شناخت و مبارزه با آن در ارتباط مستقيم با دگرگونی فرهنگی جامعه است.
رشد تکنولوژی و نياز به نيروی کار اندک تغييری در وضعيت زن ستمديده جهان سومی به وجود آورد، اما ساختار بنيادين رابطه جامعه با زن دست نخورده ماند، چراکه هر گونه تغيير درجامعه جهان سومی جز با رنسانسی همه جانبه امکان پذير نخواهد بود.

***

در ايران با انقلاب مشروطه و تحولات بعد از آن زنان بخشی از جامعه اندکی توان اظهار وجود يافتند. اما قشريونی که ارتجاعی ترين ديدگاه مذهبی را نمايندگی می کردند يکباره تمامی قدرت خود را با حضور زنان در خطر ديدند و با دست يازيدن به رزيلانه ترين ترفندها پيکان حمله را به سوی زنان نشانه رفتند. امروز کمترکسی از مخالفت های آشکار خمينی دجال ضد بشر با حق فرماليستی رای دادن زنان بی خبر است.

جمهوری جهل و جنايت در اريکه قدرت با سوء استفاده از باورهای مذهبی چنان ستمی بر زنان ايران روا داشته است که ترميم آن جز با حضور عنصر زن انقلابی امکان پذير نخواهد بود.


دستگاه سرکوب و پروپاگاندای اطلاعاتی- تروريستی رژيم ضد بشری حاکم بر ايران که حاکميت ننگين خود را با وجود زنان در تعارض می بيند سالهاست که آنها را دربند کشيده است و هولناکترين سرکوب ها را بر آنان اعمال می کند. از همان فردای به قدرت رسيدن، آخوندهای مرتجع و دين فروش اوباش مسخ شده خود را با «شعار يا روسری يا توسری» روانه رويارويی با زنان ايران کردند. و امروز با اعمال انواع قوانين زن ستيزانه به سرکوب و تحقير آنان مشغولند. آمار نشان از فاجعه دارد. فاجعه ای که قربانيانش زنان اند. زنانی که خواهران، مادران، دختران، همسران و فراتر از همه همرزمان ما مردان اند.

آيا شرايط دهشتناک حاکم بر زنان ايران هنوز ما را به اين ضرورت نرسانده است که با افتخار و سربلندی – در عمل و نه به حرف و شعار-فرياد بر آوريم که در پس هر زن انقلابی يک مرد عاری از حب و بغض های تبعيض آميز و وارسته از ديدگاه های بغايت ارتجاعی جنسيتی وجود دارد؟

حضور زن انقلابی مجاهد خلق در پروسه مبارزه سهمگين و بی امان خود در بيست و هفت سال گذشته به چنان جايگاه رفيعی دست يافته است که بی شک آغازگر رنسانسی است که می رود ريش و ريشه مرتجعين دين فروش و تمامی حاميان چرکين دل باورهای زن ستيز را برای هميشه بسوزاند و خاکستر کند.

اينجاست که فرهنگ و باورهای انقلابی مجاهدين به همت رهبری هوشيار خود صفحه ای نوين در تاريخ مبارزات قهرمانانه زنان ايران و لاجرم زنان تمامی کشورهای منطقه می گشايد. صفحه ای زرين که تک تک واژه های آن با خون پاکترين و فدارکارترين زنان مجاهد خلق حک شده اند. زنانی که هست و هستی خود را در طبق اخلاص گذاشته اد تا رنسانسی ديگر در جوامع مردم و زنان ستمديده اين سوی اقيانوس ها رقم زنند.
زنانی که با شيردلی و اعتماد به نفسی به راستی تحسين انگيز مدارج مبارزه انقلابی را طی نمودند و به جايگاه راستين خود يعنی رهبری مبارزه ای سهمگين با دژخيمان حاکم بر ايران رسيده اند.

زنانی که بر خلاف عرف و سنت های ارتجاعی حاکم بر جامعه ای مردسالار زنجيرهای تبعيض گسستند و رها چونان کبوتران سبکبال در آسمان غمزده ايران به پرواز در آمدند و به جاودانه فروغهای آزادی پيوستند.

زنانی همچون خواهر مجاهدم سهيلا جعفری، مهری موسوی و گل هميشه بهار انقلاب مريم ندا حسنی و هزاران جاودانه فروغ که جانهای پاکشان را فديه رهايی مردم ايران نمودند. مجاهد شهيد سهيلا جعفری يکی از برجسته ترين دانشجويانی بود که درس و برخورداری از رفاه زندگی را رها کرد تا در صفوف قهرمانان ارتش آزاديبخش ملی ايران لباس رزم بر تن کند و به مصاف دشمن بشر درآيد. وی در نامه ای به رهبری انقلاب نوين مردم ايران نوشت: "...من در جريان انقلاب ايدئولوژيک، به حقانيت شما و راه و هدف شما پی برده ام و حاضرم تا آخرين قطره خونم، در راه آرمان والای شما که جامعه بی طبقه توحيدی است بجنگم. از شما درخواست می کنم که مرا به منطقه اعزام کنيد تا شايد بتوانم دين خود را به خدا و خلق ادا کنم ..." وی پس از آمدن به منطقه نوشت: "ايمان و اعتقاد دارم که بدون يک ايدئولوژی و رهبری ذيصلاح که همانا تبلور اين ايدئولوژی (اسلام راستين) را در مسعود و مريم می بينم، زندگی برايم متصور نيست...". مجاهد شهيد مهری موسوی که کار پردرآمد در ايالات متحده رها کرد و در مقام عضو شورای رهبری در بمبارانهای جنگ اخير به شهادت رسيد. و ندا که شعله فروزان وجودش تا جاودان هستی بر نوک پيکان رزم و فدا گرمی بخش دلهای عاشق آزادگان خواهد بود. و هزاران هزار زن قهرمان ديگر که چه در جبهه نبرد با دشمن و چه در اسارت دژخيم خونخوار در سياهچالهای مخوف ولايت فقيه به رزمی بی امان بر سر آرمان خويش ماندند و ننگ تسليم نپذيرفتند.

هر آنکس که اندکی شهامت و شرافت در اوست بدون شک بر اين حقيقت شهادت می دهد که آنان سمبل وراهگشای مبارزه ای هستند که زنان ايران را لاجرم به رهايی رهنمون خواهد شد.

اينک تبلور و آيينه مبارزات قهرمانانه زنان مجاهد در دژ شرف و سربلندی ايران و ايرانی نمايان است. زنانی که با قامتی سرو گونه در برابر مهيب ترين بلايای تاريخ مبارزات ايرانزمين ايستادند و به گفته مجاهد قهرمان مژگان پارسايی: "کوه ها جنبيدند و اشرف از جا نجنبيد".
اشرف که خود نام متبرک اشرف زنان مجاهد بود اينک نقطه اميد و آرزوهای خلقی ستمديده و در زنجير شده است. دژی که سربلندی و غرور نسل های آينده ايران را در خود دارد.

زنان و مردان قهرمان اين نقطه اميد با رهبری پاکبازشان مهرتابان ايران مريم رهايی و شير هميشه بيدار ايران می رود تا با گامهای استوار و خشمی شرربار رهايی زنان و مردان ايران تضمين کند. بدون شک تمامی زنان ستمديده ميهنمان در روز موعود دست در دست قهرمانان شهر شرف –اشرف هميشه پايدار- زنجيرهای تبعيض وامیگشايند و در رزمی شور انگيز و غرور آفرين کبوتران سپيدبال آزادی را در آسمان ايران زمين به پروازخواهند آورد .

Friday, March 24, 2006

به نقل از: روزنامه مجاهد شماره ۷۹ جمعه، ۱۹ اسفند، ۱۳۸۴

با فرياد های آزادی آزادی، و آتش عشق ريشه اهريمنان بسوزانيم.



علی اصغر بهروزيان



ديرباز، "... آتش در نظر ايرانيان مظهر روشنی، پاکی، طراوت، سازندگی، زندگی، سلامت و تندرستی و در نهايت مظهر خداوند بوده است. بيماريها، زشتی ها، بديها، و همه آفات و بلايا در عرصه تاريکی و ظلمت ماوا و جا دارند. به همين جهت است که اهريمن مظهر تاريکی و ظلمت- و يا تيرگی و تاريکی مظهر و جلوه گاه اهريمن است. به اعتقاد ايرانيان هرگاه آتش افروخته می شود، بيماری، فقر، بدبختی، ناکامی و همه بدی ها و زشتی ها محو و ناپديد می شموند. چون از آثار وجودی ظلمت و اهريمن هستند. پس افروختن آتش و کنايتا راه يافتن روشنی معرفت در دل و روح است که آثار اهريمنی و نحوست و نامبارکی را از ميان برمی داردبه همين جهت جشن سوری پايان سال را به شب آخرين چهارشنبه سال منتقل کردند تا در طليعه سال نو، خوش و خرم و شادکام گردند...- گاه شماری و جشنهای ايران باستان- دکتر هاشم رضی"

در چگونگی جشن چهارشنبه سوری سخن بسيار است. اما هر چه هست بيانگر اين حقيقت است که نياکان ما به درستی با افروختن آتش و رعايت تمامی سنت های باستانی مربوط به اين جشن، همانگونه که در مهرگان و نوروز نيز ديده می شود، اين جشن ها را در برابر طوفانهای خانمان برانداز تهاجمات و تعرض های بيگانگان تا به امروز حفظ کرده اند. آنان در برابر تمامی تهديدات و بلايا و حتی با فديه کردن جان اين نشانه های فرهنگ ملی ايران زمين را پاس داشته اند و با برپا کردن آتش به دشمن ضد ايرانی بگويند که نحسی و پلشتی وجود ننگين تو را در آتش می افکنيم تا دلهای مردممان از تمامی بدی ها يی که بر آنان روا داشته ايد جلا بيند.


و جز از اهريمن کيست که تباهی مرا خواهان است،
چون آنانِ اهريمنی که پرچمدار زشتی‌اند.
به بدخواهی مردمان برآيند و مرا نيز بيازارند.
پس به سوی خورشيد،‌ خود را همی خوانم تا آنی را که راستی و روشنايی‌اش ماناست از پی رسيده باشد………….
(يسنا، هات- ترانه های زرتشت)


خورشيد اين گلوله آتشين، پاک کننده و شوياننده اهريمن صفتان است. از اين رو نزد ايرانيان باستان درخور ستايش.
امروز که اهريمن صفتانی از تبار خمينی، نکبت، فقر بدبختی، فساد و پلشتی که جان مايه پليدشان است را در سرزمين مان گسترانده اند بايد که در هر کوی برزن آتش افروخت. آتشی سوزان و تابنده که اهريمنان را از آتش گريز بسيار است. همين است که از چندی پيش به دنبال فراخوان رزمنده شيران ايران برای برگذاری هر چه پر شورتر و گدازان تر مراسم باستانی چهارشنبه سوری، رژيم پلشت و خونخواره حاکم بر سرزمين پاکان تمامی نيروهای سرکوبگرش را بسيج کرده است تا در برابر جوانان پرشرر که شور وشادی را خواهانند برآيند.

پيام زرتشت پيامبر از ماورای زمان با پيام همه نيک نهادان و آزادگان در هم می شود، انگار او نيز ماهيت منحوس اين پليدان را لمس کرده است. پس اينچنين به نفرينشان می پردازد:

ما را خشنود نمی‌سازد آن فرومايه‌ای که سرمارسانِ زمستان‌هاست،
او را به فرود آمدن در شتابيم.
همه چيزی از او بريده باد که خود فزاينده‌ی زشتی‌هاست و پلشتی‌هاست.
اين چنين که هر نهادی بر حضورشان دربسته می‌آيد،
آنان که نه پنهانی، حتی به آشکارا دروغ‌زنِ بی‌شرمند،
آنان که در آزمونِ ماندن و رفتن همواره در هراسند،
آنان از زبان و کردارشان امان نخواهند يافت.


و اينجاست که دست ياری دراز می کند، به دنبال ياران خود می گردد و از آزادگان ايران می خواهد تا به نبردی بی امان با اهريمنان دروغ زن بی شرم در آيند.:


کيست آن ستاره‌ی همه سوی؟
کيست آن بزرگِ بالا دلی که جز به رهايی انسان،
به خويشتنش هم نمی‌انديشد.

راستی در اين دنيای واژگونه کيست آن بزرگ بالا دلی که جز به رهايی انسان نمی انديشد. و خويشتن خويش را فديه آزادی مردمانش می کند. اگر پرده چرکين تبليغات دروغين دژخيمان اهريمن صفت را کنار بزنيم کدامين نيک سيرت در برابرمان نمايان می شود؟ چه کسانی در آين بيست و هفت سال پر التهاب و خون آلود در برابر ناملايمات ايستادند و جز به رهايی انسان به خويشتن شان نيانديشيدند؟

چه جنايت ها که دژخيم ضد بشر بر مردم ما روا نداشت. گام اول را خود اهريمن ( خمينی دجال وضد بشر) برداشت آنجا که ماهيت پليد خود را در بهاران نو رسيده آزادی گريز پای پس از انقلاب بهمن بر ملا کرد. او که با دروغ و خدعه به فريب مردمان برخواست و تخم مرگ بر فلات به خون نشسته ايران پاشيد و در نابودی پاکی و نيکی از هيچ فرومايگی دريغش نبود.


چه روزهای شب گونه ای که بر ميهنمان گذشت و چه رودها که از خون پاک ترين فرزندان ايران زمين جاری شد. ولی اينک وقت بر خواستن است.


زرتشت پيامبر نيکی ها عاقبت اهريمنان را اينگونه تصوير کرده است:

آدميان نيستند، آنان به کردار کج از نيکی تازيانه می‌سازند. آنان داوران دروغ و دورنگی‌اند با اين همه پايان کارشان را خواهيم ديد که چه پريشان و پتياره گم می‌شوند


وقت گر گرفتن و بر ريش و ريشه آخوندهای اهريمن صفت آتش کشيدن. اينک بر شما جوانان شير دل ايرانزمين است به پاسخ اين فراخوان برخاستن:



...جوانان دلير ميهن, دانش آموزان، دانشجويان، كارگران محروم و زحمتكش, بپا خيزيد و جشن بزرگ چهارشنبه سوري را به كارزار بزرگ اعتراضي عليه ديكتاتوري آخوندي تبديل كنيد!بپا خيزيد و فرياد در گلو خفتة مردم و تاريخ ايران عليه ضحاكان زمان را هر چه رساتر به گوش جهانيان برسانيد ! بپا خيزيد و در آستانه چهارشنبة آتشين , كابوسِ خونْ سرشته ي دژخيمان و آدمخواران را به آتش بكشيد و ريش و ريشه آنرا بسوزانيد !ايرانيان در چهارشنبه سوري « زردي » و زنگار را به آتش ميكشند و با « سرخي » و سرشاري به استقبال نوروز ميروند. اين چنين,برقفس استبداد شعله مي افتد و صبح آزادي برشام تاريك ارتجاع غلبه ميكند...( از فراخوان سازمان مجاهدين خلق ايران به مناسبت چهارشنبه سوری )

چرا که:

ای کسانی که همه همگامِ اين راستی بی‌کرانه‌اي!
برخيزيد تا ستوده شويد، مردمان شما را به ياری خوانده‌اند.
اويی که يک جمله به پا برانگيزاند،
همگام جنبش جهان است، اوست که گشايش و راستی را بر می‌افزايد،
او منجی منش‌های مهربانان است،

تاريخ ايران زمين اين رسالت را، اکنون بر دوش شمايان نهاده است. شما جوانان برومندی که آزادی را تشنه ايد.

ياران شما، اشرفيان از جان گذشته و قهرمان در دژ شرف و پايداری، قيام قهرمانانه شمايان را در انتظارند. آنان آماده اند تا در نبردی بی امان دژخيمان ضد بشری را برای هميشه به جهنمی که جايگاه راستينشان است روانه کنند.

... در هركجا كه هستيد , چهارشنبه سوري را با شعار ”فرياد هر ايراني ، آزادي، آزادي” و «حكومت آخوندي, سرنگون , سرنگون » به يك اعتراض ملي عليه ديكتاتوري سياه آخوندي تبديل كنيد.امروز, روز شما و زمان تهاجم بزرگ خلق ستم ديده است .موكب ارتش بهاران و آزادي ملت ايران در راه است.
سلام بر خلق - سلام بر آزادي درود بر رجوي... از فراخوان سازمان مجاهدين خلق ايران

* تمامی شعر ها از ترانه های زرتشت- يسنا، هات


سبد آبی

نوشته: اکتاويوپاز

ترجمه: علی اصغر بهروزيان

خيس عرق از خواب برخاستم، بخاری گرم از پياده رو آجر فرش سرخ رنگ که تازه آب پاشی شده بود، بلند می شد.
پروانه ای با بالهای خاکستری، خيره، گرد نور زرد چراغ می گشت.
با جهشی خود را از رختخواب کندم و پا برهنه به ان سوی اتاق رفتم. دقت می کردم بر روی عقربی که برای هواخوری از سوراخش بيرون آمده بود، پا نگذارم. پنجره کوچک را گشودم و سينه ام را با هوای روستا انباشتم. صدای نفس ههای شب که چون زنی زيبا خفته بود، لطيف و آهنگين به گوش می رسيد.

به وسط اتاق برگشتم و آب را در کاسه مفرغی ريخته حوله ام را با آن تر کردم و بر سينه و پاهايم کشيدم. زورکی خودم را خشک کردم و رخت هايم را تکاندم تا خيالم از بابت حشرات لابلای شان راحت شود و بعد انها را پوشيدم و از پلکان سبز پايين رفتم. در درگاه به صاحب مسافرخانه برخوردم، که آدمی کم حرف بود و يک چشم بيشتر نداشت، نشسته بر چهارپايه ای حصيری، با چشمی نيمه بسته سيگار می کشيد و با صدايی خشن پرسيد: " کحا ميری؟"

: " ميرم قدم بزنم، خيلی گرمه."

: " هوم. همه جا بسته است. اين دور ورها هم توی خيابون چراغ نيست. بهترهکه جايی نری."

شانه هايم را بالا انداختم و زير لب گفتم: " زود برمی گردم." و به تاريکی زدم. اولش چيزس نمی ديدم.

کورکورانه در طول خيابان کوبال استون جلو رفتم. سيگاری گيراندم. ماه ناگاه از پس لکه ابری سياه برآمد، و درخشش اش ديوار سفيد نيمه مخروبه ای را روشن کرد. خيره از آن همه نور بر جای خودم ميخکوب شدم.

باد به آرامی زوزه می کشيد، هوا از عطر تمرهندی سرشار بود، شب دم کرده از پشه و برگ آکنده بود. جير جيرک ها لابلای علف های بلند بيتوته کرده بودند. به آسمان نگاه کردم. آن بالا انبوه ستاره ها خيمه زده بودند. انديشيم جهان مجموعه گسترده ای است از نشانه ها. گفتگو ای گرم در هستی جاری بود. حرکاتم را جيرجيرک ها ديدند و چشمک ستاره ها چيزی نبود جز درنگی ميان هجا ها، عبارتی پراکنده از ميان گفتگو ها.

اين کدامين کلمه می تواند باشد که من تنها يک هجايش بودم؟

چه کسی آن کلام را گفت؟ خطابش با که بود؟

سيگارم را به پياده رو پرتاب کردم. با فرودش منحنی ای نورانی رسم کرد و از آن جرقه های شهاب گونه ای برخاست. ديرگاهی به آرامی راه رفتم. آزادی را لمس می کردم و در ميان زمين و آسمان که چنان شادمانه در آن لحظه با من سخن می گفتند، آسايش خاطر داشتم. شب باغی مملو از چشم بود.

در گذر از عرض خيابان شنيدم کسی از دری خارج شد. چرخيدم، اما هيچ چيز نديدم. شتابان گام برداشتم.
چند لحظه بعد صدای سايش کند کفش بر سنگفرش داغ به گوشم آمد. با اينکه احساس می کردم سايه ای با هر گام به من نزديک و نزديکتر می شود ولی نمی خواستم سر برگردانم. به دويدن کوشيدم ولی توانم نبود. ناگاه درنگ کوتاهی کردم و پيش از آنکه بتوانم از خود دفاع کنم، تيزی ی دشنه ای بر پشتم احساس کردم.

کسی با صدايی نازک گفت: " حرکت نکن آقا وگرنه چاقو را فرو می کنم."

بی آنکه برگردم پرسيدم: " چه می خواهی؟"

صدا آرام و غمناک پاسخ داد: " چشمهاتون را، آقا."

: " چشمهام؟ چشمهای من به چه درد تو می خورند؟ ببين. من يک کمی پول دارم. زياد نيست. ولی خوب کم هم نيست. اگه بذاری برم همه اش را به تو می دم. منو نکش."

: " نترس آقا، من نمی کشمت. فقط چشمهاتو در مي آرم. "

دوباره پرسيدم: " آخه چشمهای منو می خواهی چکار؟"

: " معشوقه ام هوس کرده. او ک سبد چشم آبی از من می خواد و اين اطرلف مشکل می شه چشم آبی پيدا کرد."

: " چشم های من به درد تو نمی خورند، آنها ميشی اند نه آبی."

: " سعی نکن منو خر کنی آقا. من مطمئنم چشمهای شما آبی اند."

: " من همهمشهری تو هستم. چشمهای منو از من نگير. بجاش يک چيز ديگه بهت می دم."

: اينبار با خشونت گفت: " خودت رو به موش مردگی نزن. برگرد ببينم."

برگشتم. اندامی لاغر و دستانی نازک داشت، لبه پهن کلاه حصيری نيمی از چهره اش را پوشانده بود. تيغه قمه ای که در دست راستش بود زير نور ماه می درخشيد.

: بگذار صورتت را ببينم."

به دستور او کبريتی کشيدم و آن را نزديک صورتم گرفتم، نور نمی گذاشت پلکهايم را درست باز کنم، با دستش محکم پلکهايم را گشود. نمی توانست خوب ببيند. روی نوک پا ايستاد و لحظه ای خيره به من نگاه کرد. شعله کبريت انگشتهايم را سوزاند. انداختمش . لحظه ای در سکوت گذشت.

: " حالا مطمئن شدی چشمهای من آبی نيستند؟"

: " خيلی زرنگی. نه؟ بگذار ببينم. يکی ديگه روشن کن."

کبريت ديگه ای کشيدم و آن را نزديک چشمهايم گرفتم. آستينم را کشيد و فرمان داد: " زانو بزن."

زانو زدم. با يک دست در موهايم چنگ انداخت و سرم را عقب کشيد. کنجکاو و هيجان زده قمه اش را به آرامی آتقدر پايين آورد که پلکم را خراشيد. چشمهايم را بستم.

فرمان داد: " بازشان کن. "

بازشان کردم. شعله کبريت مژه هايم را سوزاند. ناگهان ولم کرد.

: " تو بردی. چشمهايت آبی نيستند."
در يک آن غيبش زد. سرم را در ميان دستهايم گرفتم و به ديوار تکيه دادم. خودم را جمع و جور کردم و لرزان و تلو تلو خوردم تا بلاخره سر پا ايستادم. حدود يک ساعت در آن شهر دور افتاده دويدم. وقتيکه به بازار رسيدم صاحب مسافرخانه را ديدم که هنوز جلوی در نشسته بود. خاموش، به درون رفتم.

روز بعد ان شهر را ترک کردم.